جمعه ۱۶ شهریور

« نقد ادبی فمینیستی، ادبیات را زاده دیدگاه های مردسالارانه می داند، به همین دلیل آثار اصیل ادبی را بازنگری می کند تا نشان دهد چگونه کلیشه فمینیستی در کارکرد آنها موثر بوده است. نقد ادبی فمینیستی، آثار زنان را به مثابه ندایی بدیل، تحلیل و غالبا دوباره کشف می کند. زیرا تحلیل سرکوب احتماعی و خرده نمایی ادبیات زنان امری ضروری است.»

گایاتری اسپیواک، فمینیست، نویسنده و استاد شناخته شده دانشگاهی

Permalink | Archive


 

 

:. Home
:. Contact
:. Archives
:. Weblog RSS
:. Herstory RSS
:. Silences RSS

 

یادم نیست کجا این جمله را خوانده بودم: " تغییرات هراندازه بزرگ هم که باشند، ماهیت چیزی را تغییر نمی دهند.".... ماهیت...مشکل همین جاست!

Permalink | Archive


 
 



 

 
 

Archive

+ مشکل کتاب است، نه کافه!(دویچه وله- میترا شجاعی)
+ آگاهی از سرطان پـستا‌‌ن(کیبورد آزاد)
+ لب تاپ سوسن طهماسبي را گرفتند و به دادگاه احضارش كردند(کانون زنان ایرانی)
+ درست مثل من... (سمیالیسم)
+ تهدید اساتید دانشگاه علامه به اخراج دسته‌جمعی به خاطر ثبت‌نام یک دانشجوی نورچشمی(خبرنامه امیرکبیر)
+ دادگاه رسیدگی به پرونده 7 تن از مدافعان حقوق برابر، تعیین وقت شد
+ گزارش وضعیت روزنامه‌‌نگاري ايران در سه ماهه دوم سال هشتاد و شش
+ استقلال، آزادی،... !!!؟؟؟(سعید حاتمی)
+ گاهی این یادآوری ها لازم است...
+ Free Lantern
 
 
 

چهارشنبه ۲ آبان ۸۶

درباره مسابقه وبلاگی دویچه وله

 
 

" من اعتقادی به بهترین و برترین ندارم."

این اولین جمله ای بود که زمانی که از دویچه وله تماس گرفتند تا داوری امسال مسابقه وبلاگی را برعهده گیرم، به زبان آوردم. راستش را بخواهید اگر دست من بود این اسامی را عوض می کردم، مثلن به جای "برترین وبلاگ" می گفتم "وبلاگ برگزیده خوانندگان" یا چیزهایی در این دست.... کلمات بار معنایی دارند و بار معنایی "برترین" و " بهترین" در چنین موضوعی به نظرم محلی از اعراب ندارد.

وقتی بعد از صحبت ها و بحث های بسیار، بعد از انکه انتقاداتم به شیوه داوری سال های گذشته و روندانتخاب وبلاگ های کاندید را اعلام کردم، وقتی بعد صحبت های نسبتن مفصل این مسئولیت را پذیرفتم، در اولین اقدام شروع به جستجو کردم تا ببینم عمده انتقادهایی که سال گذشته به مسابقه شده بود، حول چه مواردی است. انتقادها تا جایی که من جستجو کردم در چند محور زیر جای می گیرد:

- عدم حضور یک هیئت داوران برای انتخاب کاندیدها و حضور تنها یک داور
- عدم توجه کافی به آرای اینترنتی
- عدم توجه به گروه ها و محدود شدن انتخاب کاندیداها به وبلاگ های عمومن سیاسی ( برای مثال چندین مورد اعتراض نسبت به این امر صورت گرفته بود که به وبلاگ های مربوط به دنیای تکنولوژی و اینترنت اهمیتی داده نشده است.)
- کم توجهی به کاندید کردن وبلاگ هایی که از داخل ایران می نویسند.
- کاندیداتوری وبلاگ هایی که گاه به دیگران در این فضای مجازی تهمت و اتهام زده و ناسزاگو هستند.
- اعتراض به شخص داور سال های گذشته.

عمده اعتراض هایی که در جستجوها پیدا کردم را قبول دارم و بعضی از آنها انتقاد خود من نیز به مسابقه در سالهای گذشته بوده است. سعی کردم با توجه به این انتقادهای بجا، شیوه دیگری را اخذ کنم.

من هم فکر می کنم حضور تنها یک داور و یک بینش برای انتخاب کاندیداها اصولی و حرفه ای نیست؛ سیستم مسابقه اما بر این منوال است و من داور امکان تغییر این شیوه را ندارم. پس اقدام دیگری انجام دادم؛ سراغ تعدادی از دوستان وبلاگ نویس رفتم و از آنها خواهش کردم نظر خود را درباره معیارها، پرنسیپ ها و بایدهای چنین مسابقه ای مطرح کنند و برایم بنویسند. این دوستان لطف کردند و وقت گذاشتند و نظرات خود را در اختیار من گذاشتند؛ من از دل این نظرات و دیدگاه خودم و اهداف هیئت برگزاری مسابقه، چارچوب و معیارها را تعریف کردم. بسیار خوشحالم که برای تعیین معیارها و چارچوب ها از همفکری و مشورت چند تن دیگر استفاده کردم و در موادری متقاعد شدم که چرا برای مثال توجه به میزان خوانندگان وبلاگ ها و تاثیرگذاری آنها در فضای محدود وبلاگستان فارسی مهم است.

دوست خوب دیگری پیشنهاد بسیار جالبی داد...گفت به سراغ وبلاگ های افغان نیز بروم و از میان آنها نیز کاندید انتخاب کنم و به نظرم این پیشنهاد بسیار خوب بود، منتها من آشنایی با وبلاگ های فارسی زبان افغان ها نداشتم. از دوستی دیگر خواهش کردم تعدادی از این وبلاگ ها را معرفی کند، او کانون وبلاگ نویسان افعان را به من معرفی کرد و من شروع به خواندن تعدادی از وبلاگ ها کردم. اما وقت بسیار اندک بود و من هیچ آشنایی با این وبلاگ ها نداشته و خواننده کاملن تازه وارد بودم و لااقل باید شش ماه آرشیو وبلاگ ها را می خواندم تا نمایی از وبلاگ مورد نظر داشته باشم، بنابراین متاسفانه این امر مقدور نشد. امیدوارم سالهای بعد داورهای بعدی حتمن به این موضوع توجه کنند و این کاستی جبران شود.

مسابقه مهم ترین هدف خود را کمک به گسترش آزادی بیان و تشویق وبلاگ های منتقد قرار داده است. با توجه به این معیار اصلی و مجموع نظرات دوستان چند معیار کلی برای انتخاب کاندیداها تعیین کردم:

- ادبیات وزین و دوری از توهین و ناسزا و افترا
- تابو شکنی و مقابله با سانسور
- سابقه لااقل شش ماه وبلاگ نویسی
- شناخته شدن وبلاگ در میان خوانندگان وبلاگستان فارسی
- منتقد وضعیت اجتماعی و سیاسی و آزادی بیان در ایران

دوستی می گفت " ببین! باید وبلاگ هایی کاندید بشوند که آزار نمی دهند... با حرف هاشون، نظراتشون، طراحی وبلاگشون و غیره." من بخشی از گفته این دوست را قبول دارم که اعتبار مسابقه با انتخاب افرادی که در این فضا به دیگران با حرف ها، توهین ها و شلوغ کاری هایشان آزار رسانده اند، زیر سوال می رود. بنابراین برای من شاید مهم ترین معیار توجه به ادبیات مناسب و دوری نویسنده وبلاگ از بساط دعوا و تهمت و یقه گیری بوده است.

سعی کردم کاندیداها از گروه های متنوعی باشند؛ از روزمره نویسی گرفته تا سیاسی، از تکنولوژی گرفته تا اجتماعی ... و به توزیع جغرافیایی نویسنده های وبلاگ ها نیز توجه کنم و به خصوص در انتخاب وبلاگ های سیاسی منتقد به کسانی که از داخل ایران و زیر سانسور و فشار می نویسند، توجه کنم. متاسفانه تعداد کاندیداهایی که می شد معرفی کرد محدود است؛ من به خصوص دلم می خواست حتمن از وبلاگ های محیط زیستی و ادبی کاندیدایی در مسابقه معرفی کنم. منتها با تنها ده گزینه در بخش بهترین وبلاگ فارسی و توجه به هدف و معیار اصلی مسابقه، این امر امکان پذیر نشد.

یک نکته مهم را باید توضیح بدهم؛ در معرفی وبلاگ " نمای آینده" اشتباهی رخ داد. من زمانی که لیست نهایی کاندیداها را برای دویچه وله ایمیل کردم در ذکر آدرس وبلاگ آقای کریم ارغنده پور، یک حرف را اشتباه نوشته بودم. دوستان دویچه وله در گوگل به دنبال آدرس درست جستجو کرده اند و اولین نتیجه ادرس وبلاگی دیگر در بلاگ اسپات با همین نام بوده است و دوستان تصور کرده اند که منظور من همین وبلاگ بوده است. کاندید، آقای کریم ارغنده پور هستند و آدرس وبلاگ ایشان http://futurama.ir که خواهش می کنم دوستان در مطالبی که درباره مسابقه نوشته اند حتمن آدرس وبلاگ "نمای آینده" را تصحیح کنند.

یک نکته دیگر اینکه نام فامیل من "سیفی" است و نه "صیفی" :).... برای رای دادن باید به اینجا مراجعه کنید.

همان طور که "یک پزشک" اشاره کرده اند مهم ترین بخش انتخاب برنده ها بحث های اقناعی داوران در برلین خواهد بود که در پایان چند روز بحث برندگان نهایی معرفی خواهند شد. تلاش خود را می کنم تا وبلاگستان فارسی جوایز متعددی به دست آورد... در روز اختتامیه باید ده دقیقه ای درباره وبلاگستان فارسی صحبت کنم... خوشحال و ممنون می شوم که نظرات خود و آنچه را که فکر می کنید مهم است تا گفته شود به ایمیل farnaz.seifi@gmail.com ارسال کنید تا متن سخنرانی را با همفکری شما و از دل نظرات جمعی مان تنظیم کنم.

سعی کردم به همه انتقادهای سال های گذشته توجه کنم و دقت کنم تا در انتخاب کاندیداها موارد مورد انتقاد تکرار نشوند، کم و کاستی های انتخاب ها و معیارهایم را ببخشید :-)...

کاندیداهای وبلاگستان فارسی در مسابقه امسال:

بخش بهترین وبلاگ فارسی: سی و پنج درجه، جمهور، خواب زمستانی، حاجی واشنگتن، مسیح علی نژاد، روبو، نمای آینده، پویا، فروغ، حرفه؛خبرنگار

ویدئو بلاگ: ببین تی وی

جایزه ویژه گزارشگران بدون مرز: کیبورد آزاد

بهترین وبلاگ: یک پزشک

 

Permalink | Comments 4
 


 

 

دوشنبه ۳۰ مهر ۸۶

همین قدر زمینی...

 
 

این روزها زیاد پیش می آید که مخاطب این جمله پرسشی من هستم: چه کار می کنی؟جا افتادی؟

کتاب می خوانم راستش...زیاد. چای می نوشم...زیاد. و می گویم که چای کیسه ای Good Night مزه کرگدن می دهد. مهم نیست که تا حالا مزه کرگدن را نچشیده ام...سیزده ساله که بودم خاله کوچکم روزی در رستوران تا اولین برش پیتزا را در دهان گذاشت گفت مزه کمد می دهد... خاله ام هم تا حالا کمد را مزه نکرده بود... بگذارید به حساب کشف و شهودات درونی! می دانم که این چای کیسه ای مزه کرگدان می دهد و مزه کرگدن هم به مزاج من نساخته است.

می پرسند چکار می کنی؟ و می گویک کتاب می خوانم...زیاد. و جا می خورند انگار... بار نمیری؟ دوست پسر هلندی پیدا نمی کنی؟ هنوز هم هیچ چیز الکلی نمی خوری؟ ... و من هی باید فکر کنم که اساسن چطور می شود که جابجایی مکانی معنایش در ذهن افراد می شود انقلاب در زندگی؟

من هنوز هیچ نوشیدنی و شکلات و شیرینی که الکل داشته باشد نمی خورم و این ذره ای مبنای اعتقادی و مذهبی ندارد... هنوز هم از سروصدا سرسام می گیرم... گوشت خوک هنوز به نظر من گوشت چربی است که بعد خوردن آدم احساس می کند هزار کیلو شده است... هنوز فکر می کنم طلایی رنگ زشت جوادی است... و هنوز هیچ دلم نمی خواهد گواهینامه بگیرم و رانندگی کنم...هیچ فرقی هم نمی کند که اینجا همه قانون مند هستند و جاده خلوت و خیابان فلان و همه چی بسان....من همانم که بودم، شما چرا دنبال کن فیکون می گردید؟!

می گویند عکس بفرست، قیافه ات را داریم از یاد می بریم.... و من جا می خورم... آخر تصویرها در ذهن من آنقدر زنده، جاندار و ملموسند که کافی است چشم هایم را ببندم تا چروک انگشتان یکی، موی دراز میان موهای ابرو دیگری و خال رو گردن آن دیگری را زنده تر از هر عکسی به یاد آورم...همیشه اینطور بوده ام... جزئی نگرم و تصویرها محال است از بایگانی ذهنم پاک شده یا خدشه دار شوند.

حال و روزم معمولی است.... هنوز هم از عکس گرفتن فراری هستم و این میل سیری ناپذیر فزاینده مردم برای ثبت دیجیتالی را نمی فهمم . و حرص می خورم از کلیشه توریست دوربین به گردن که به جای دیدن، عمیق شدن و ثبت تصویرها در زنده بودن ذهن، کلیک کلیک دستش شاتر دوربین را لمس می کند.

حال و روزم بعضی روزها پایین تر از معمولی است...مثل آن روز که در قطار، وقتی از کلن به مونستر بر می گشتم، پیرزنی آلمانی که روبروی من نشسته بود یک ریز آلمانی با من حرف می زد و سه بار تکرار این جمله که " من آلمانی بلد نیستم" نیز افاقه نمی کرد... وقت پیاده شدن کمک کردم تا چمدانش را از روی صندلی پایین بگذارد، مرا بغل کرد و بوسید و حال من معمولی شد...

زیاد می پرسند چه کار می کنی؟ و انگار این جواب که دانشگاه می روم، خانه می آیم، غذا درست می کنم، کتاب می خوانم، اینترنت گردی می کنم ابدن جواب قانع کننده باب میلی نیست.... و می شنوم همه این کارها را اینجا هم که می کردی! حالا چند روزی است می گویم موهایم را کوتاه کرده ام، کوتاه کوتاه... و این یکی انگار به مذاق شان خوشتر است... شاید مثلن مقدمان نیمچه انقلاب فکری، روحی، روانی، زندگانی، جهانی است اصلن!

راستش را بخواهید موی کوتاه این روزهایم را دوست ندارم....مادرم گفت برادرم هم رفته موهایش را از ته زده است و متعجب می پرسید که چی شده جفتمان انقلاب کله ای کرده ایم؟ و خوب راستش را بخواهید حالم بهتر شد وقتی فهمیدم برادرم کچل کرده است، تعداد قابل توجه ای اناث وبلاگ نویس همزمان با من مو کوتاه کوتاه کرده اند، تعداد قابل توجهی دوست غیر وبلاگی نیز... برای خودم توجیه می اورم که ویروسی بود پراکنده در هوا یا سندرمی که خوب گریبان من را هم گرفت!

همه عناصر زندگی ام لاک پشتی شده است... و این برای کسی که همیشه فقط پرنده ها، آن هم تندرو ترین آنها را دوست داشته است یعنی مصیبت...عادت دارم تند راه می روم، معمولن همراه من هرکه باشد از من عقب می ماند، نمی خواهم قدم هایم وقت پیاده روی هم لاک پشتی شود....این زندگی لاک پشتی که مهم ترین کلمه اش شده است " صبر" به اندازه کافی جان به سر می کنند... رابطه لاک پشتی، زندگی لاک پشتی، درس لاک پشتی، عادت کردن لاک پشتی... دلم پریدن ها و پروازهای آشنا می خواهد... " لاک پشت" شده است کلیدواژه من... اصلن قدسی قاضی نور این شعر را برای من گفته است:

هزار سال عمر لاک پشت
درون لاک تاریکش
به یک لحظه پرواز پروانه
نمی ارزد
که با تمام کوتاهی
در خاطرات جنگل سبز جاودانه می ماند.

و من زمزمه کنان تکرار می کنم نمی ارزد، نمی ارزد، نمی ارزد.... و هم چنان درگیر لاک پشتی های زندگی این روزهایم...

من حوصله عکس گرفتن جلو این کانال و اون کلیسا و آن مرکز خرید و این کافه و اون موزه را ندارم... و دلم می خواهد روی کاناپه لم بدهم، قهوه ام را مزه مزه کنم و کتاب بخوانم... و این شهر را دوست ندارم...و همانم که بودم... باشه؟

 

Permalink | Comments 42
 


 

 

جمعه ۲۰ مهر ۸۶

این فیلم های مستند را ببینید!

 
 

شهر هیلورسام مرکز رسانه ای این کشور است. نزدیک مرکز شهر مجموعه ای هست مثل مقر صدا و سیمای خودمان که در خیابان جام جم واقع شده است. همه شبکه های تلویزیونی و رادیویی این کشور هم در همین مجموعه است. دیروز با یکی از استادهایمان این شهرک رفته بودم...برای شرکت در برنامه ای با عنوان "News Input" که به پخش فیلم های مستندی از سراسر دنیا که با دید ژورنالیستی ساخته شده اند اختصاص داشت. شرکت کنندگان در برنامه همه روزنامه نگار، مجری رادیویی و تلویزیونی، برنامه ساز تلویزیونی و رادیویی و مستندساز بودند.

اولین فیلمی که در برنامه پخش شد مستندی با عنوان "The Battle of Chernobyl" به کارگردانی "توماس جانسون" مستندساز فرانسوی شبکه سه تلویزیونی فرانسه بود. فیلمی درباره فاجعه اتمی چرنوبیل و آسیب های ناشی از آن و آنچه برای مردم عادی باقی گذاشت. هشتصد هزار سرباز، کارگر معدن و کارگران عادی در طی هشت ماه در عملیات پاکسازی مواد رادیو اکتیو حاصل از انفجار در نیروگاه چرنوبیل کار کردند. در فیلم، مصاحبه های متعددی با تعدادی از این کارگران و سربازان که هنوز زنده اند و هر یک از دردهای جسمانی و ناتوانی های گوناگون جسمی حاصل از مواد رادیو اکتیو رنج می برند صورت گرفته بود. همه می گفتند هیچ یک از آنها خبرنداشت و نمی دانست در واقع در جهنمی که برای سلامتی همچون سم است مشغول به کار هستند. شاید یکی از جالب ترین بخش های مستند گفتگو با میخائیل گورباچف بود که در زمان وقوع فاجعه چرنوبیل، اداره شوروی را برعهده داشت. گورباچف امروز بعد از گذشت بیست سال از واقعه، اشتباه ها و سهم گریز ناپذیر حکومت روسیه در وقوع فاجعه چرنوبیل را گردن می گیرد، انکار نمی کند و با دیدی انتقادی عملکرد و اشتباه های آن زمان را می بیند. این مستند نود و چهار دقیقه ای پر بود از اسناد تاریخی، عکس ها و فیلم هایی از اولین روزهای بعد وقوع فاجعه، دربدری مردم عادی بعد از وقوع فاجعه و تلخی زندگی کارگرانی که در عملیات پاکسازی شرکت داشتند. دیدن این مستند شاید برای همه آنهایی که گلو پاره می کنند و از حق مسلم هسته ای دم می زنند، و یادشان رفته است که حق همه ما را کف دستمان گذاشته اند و هنوز سر حق زندگی و انسان بودن داریم می دویم، و همه آنهایی که دنیای تا بن دندان مسلح به مذاقشان خوش می آید، از نان شب هم واجب تر است...

مستندی با عنوان "قانا" که کارگردانش ایرانی است و تولید کننده آن صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، هم در برنامه پخش شد. فیلم درباره کمپ سازمان ملل در روستای قانا در لبنان و فاجعه کشتار صد و شش ساکن این کمپ از سوی اسرائیل در سال 1996 است. محمد رضا عباسیان، کارگردان این مستند، دو روز قبل وقوع فاجعه برای ساختن مستندی از این کمپ به این روستا مراجعه کرده بود و اتفاقن در همان زمانی که در روستا بودند این فاجعه کشتار رخ می دهد. او هشت سال بعد بار دیگر به قانا برمی گردد تا ببیند چه بر سر بازماندگان کشتار آمده است و خیلی اتفاقی در میان عکس ها و فیلم هایی که از روز قبل فاجعه دارد، شواهدی پیدا می کند که نشان می دهد برخلاف ادعای دولت اسرائیل که این فاجعه اتفاقی رخ داد، حمله و کشتار برنامه ریزی شده بود. فیلم پر از تصاویر بسیار دردناک و تاثیرگذار از روز وقوع فاجعه بود و کارگردان مدارک و اسناد بسیاری جمع آوری کرده و نشان داده بود. اما متاسفانه ده دقیقه آخر فیلم تا می توانست قضاوت شخصی و نظر شخصی و حمله به دولت اسرائیل را جا به جای فیلم تکرار می کرد؛ عملی که ارزش آن همه دقت و کار پیگیر وی برای کشف حقیقت را زیر سوال می برد. در بحث های بعد از پخش فیلم نیز این مهم ترین نکته ای بود که مطرح می شد که چرا کارگردان قضاوت شخصی و خصومت شخصی خود را دخیل در فیلم کرده و به زور می خواهد به مخاطب بقبولاند؟ آن هم وقتی که تحقیقات و تصاویری که از کشتار ثبت کرده است به خوبی گویای عمق فاجعه است....

عنوان مستند بسیار تاثیرگذار دیگری که پخش شد " American Experience: Jonestown: The Life & Death of People's Temple" به کارگردانی "استنلی نلسون" بود. " جیم جونز" رهبر مذهبی کلیسایی در شهر سان فرانسیسکو در دهه هزار و نهصد و هفتاد میلادی بود که مردم بسیاری را که دغدغه تغییرات اجتماعی داشتند دور هم جمع کرده بود؛ او نفوذ عجیبی روی پیروان خود داشت و دست آخر با پیروان خود راهی جنگلی در منطقه گویانا شدند. او در این جنگل دیکتاتوری خود را شروع کرد، پیروان او حق تماشای تلویزیون و گوش دادن به رادیو را نداشتند، تمام مدت حتا نیمه شب سخنرانی های جیم جونز پیوسته برای پیروانش پخش می شد، مردم تمام روز باید به سختی کار می کردند و اجازه تماس با اعضای خانواده خود را نداشتند و اگر کسی جرات می کرد و می گفت که می خواهد برگردد، خائن به جیمز جونز محسوب شده و مجازات می شد. بعد از آنکه خانواده های پیروان جیم جونز تظاهرات هایی در اعتراض به شرایط زندگی زندان مانند آنها انجام دادند، یکی از نمایندگان کنگره آمریکا که در زمینه حقوق بشر فعال بود تصمیم می گیرد راهی مقر جیم جونز و پیروانش شود تا ببیند شرایط چطور است...."رایان"، نماینده کنگره ای که راهی این سفر شد تنها کسی نبود که کشته شد....جیم جونز پیروانش را مجبور کرد تا دست به یک خودکشی دسته جمعی بزنند...نهصد و نه نفر در هفدهم نوامبر هزار و نهصد و هفتاد و هشت مجبور به خوردن سم شدند تا بزرگ ترین خودکشی دسته جمعی تاریخ بشریت را رقم بزنند... تصاویر کشته شدگان که کنار هم روی زمین افتاده اند، مادرانی که کودکان خود را در آغوش دارند، زن و شوهرهایی که یکدیگر را در آغوش گرفته اند و صدای جیغ های ترسان آنها قبل از خودکشی که مثل همه سخنرانی های جیم جونز ضبط شده است، فوق العاده دردناک بود... از این خودکشی دسته جمعی تنها پنج نفر جان سالم به در برده اند و با هر پنج نفر در فیلم مصاحبه شده است....هر یک از آنها چند عزیز از جمله همسر، فرزند، خواهر یا مادر را در این خودکشی گروهی از دست داده است.... و هر یک راوی قضه های تلخی از " جیم جونز" و موارد متعدد آزارهای جنسی او نسبت به زن و مرد و چنبره بختک مانند او بر زندگی هایشان و ترس و هراسی که بر دل آنها انداخته بود هستند... در این مستند نود دقیقه ای با دوستان ایام کودکی " جیم جونز" و کارشناسان متعدد در حوزه های تاریخ، جامعه شناسی، روان شناسی و غیره نیز گفتگو شده است. مردی که در ابتدا نماینده خدا و انسانی با دغدغه صلح و انسان دوستی شناخته می شد، دیکتاتور حقیر پارانوئیدی بود که بزرگ ترین فاجعه خودکشی جمعی بشریت را رقم زد... برای اطلاع بیشتر از جیم جونز اینجا را ببینید.

فیم بسیار جالب دیگر "Rosita" نام داشت. رزیتا، دخترک نه ساله اهل نیکاراگوئه که با پدر و مادر فقیرش در کاستا ریکا زندگی می کند، در راه مدرسه مورد تجاوز قرار می گیرد و باردار می شود. خبر این تجاوز و بارداری مثل بمب صدا می کند و به یکی از مهم ترین بحث های آمریکای لاتین تبدیل می شود که هنوز در اکثر کشورهایش سقط جنین غیرقانونی است. مسئولان بیمارستان دخترک را که هیچ تصوری از حاملگی ندارد در بیمارستان نگه می دارند؛ مقامات کلیسا چپ و راست سخنرانی می کنند که سقط جنین غیرقانونی است و اگر آنها این فرزند در راه را نمی خواهند، نوزاد را به کلیسا بدهند! وزیر کشور می آید و اندر باب اینکه از نظر فیزیولوژیکی بارداری برای دختر نه ساله خطری ندارد صحبت می کند و کسی نه به اثر روانی این امر روی رزیتای نه ساله فکر می کند و نه به خواسته پدر و مادرش که خواهان سقط جنین هستند اهمیتی می دهد. فمینیست ها و گروه های فمینیستی وارد عمل می شوندئ، وزارت بهداشت کاستاریکا قصد دارد رزیتای نه ساله را از خانواده اش جدا کرده و تحت نظر دولت نگه دارد تا بچه اش را به دنیا آورد؛ وزیر امور خانواده می گوید دولت به هیچ وجه اجازه سقط جنین که قتل محسوب می شود نمی دهد.... خانواده رزیتا مستاصل و پریشان و تحت نظرهستند. بالاخره فمینیست ها شبانه رزیتا و پدر و مادرش را از کاستاریکا به نیکاراگوئه فراری می دهند و سروصدا و کمپین اینترنتی و اطلاع رسانی خوبی را ترتیب می دهند. دولت نیکاراگوئه بالاخره تسلیم می شود، سه پزشک سقط جنین را روی رزیتا نه ساله که حالا سه ماهه و نیم از باردارش اش می گذرد انجام می دهند...در اثر تلاش های گروه های زنان وزیر بهداشت و خانواده مجبور به استعفا می شوند و بحث لزوم قانونی شدن سقط جنین بار دیگر در سطح وسیعی مطرح می شود...رزیتای نه ساله حالا باز به مدرسه می رود و یکی از فمینیست های فعال در ماجرا می گوید دیگر هرگز از آن اتفاق و حاملگی و سقط صحبتی نمی کند... در تمام فیلم رزیتا را نمی بینیم، تنها نقاشی های بسیار زیبای او نشان داده می شود و گفتگو با پدر و مادرش، فمینیست های فعال در ماجرا، مقامات کلیسا، وزیر بهداشت و رییس بیمارستان و ... تصویربرداری های فیلم فوق العاده دلنشین است، فیلم چندان با تکنیک های مستند ساخته نشده است، بسیار خوب تدوین شده است و یک ماجرای واقعی را به شیوه روایی دلنشینی بیان می کند. هنوز چند ماه از واقعه نگذشته است که این بار دختری دوازده ساله مورد تجاوز قرار می گیرد وباردار می شود.... و ماجرای غم انگیز رزیتا در آمریکای لاتین تکرار و تکرار می شود.....


 

Permalink | Comments 21
 


 

 
 
 

 

 
 

 

farnaaz.info.sharedcopy.com

 
1 comment · tags: oct_07, farnaaz.info

alireza1356 24 Oct 07
Saving...
line1
line2
line4
line6